روزگار لیمویی!

خرید بک لینک
وقتی صبح از خواب بیدار شدم صدای بد و بیراه پدرم اولین های امروزم بودن! به خودم گفتم جهنم تو خونسرد باش! رفتم سر میز صبحونه اخم و تخم و گاردگیری! اماده حمله!

رفتم سرکار و ظهر اومدم خونه! به عنوان یک جوان یک انسان! سعی کردم باهاش صحبت کنم ولی وای از این زندگی! وای وای! ظرفا رو شستم! به مامانم بلند بلند گفتم مامان به روش صحبت کردنتون دقت کردید منم ادمم تا یه حدودی تحمل این روش زندگی رو دارم چشمک زد ساکت شو! بابام شروع کرد باز!عین خرس میخوره یه وری میوفته یه گوشه! و ....

-باورتون میشه یا نه دیشب که کنارم نشست شام بخوریم فکر کردم الان میزنه تو صورتم...

من به پناه ببرم؟ به کی بگم؟ شما جای من اگر جز سرکوب و بحث چیزی نباشه کی میشید؟ چه شکلی میشید! ای خدا....چرا یه کلمه خوب از دهنش در نمیاد؟ چرا نمیزاره ارامش داشته باشیم؟ چرا هیچ وقت شکرگزاری نکرده؟ چرا مهرش برای همه هست الا من؟چرا جز فریاد چیزی نصیبم نمیشه!؟ چرا هرکس بیاد اصرار داره من رو مثل سگ بندازه جلوش حتی اگر معتاد باشه!!! من کی ام خدا؟ بهم بگو ببینم! من ازت توضیح میخوام من هر راهی رو رفتم تهش رسید به این مرد! میخوام بدونم اگر خلقم کردی پس چرا ین شکلی؟؟؟؟؟؟؟

اخ خدایاااا قلبم تیر میشکه...من زنم من انسانم من گاو و احشام نیستم قلب دارم دل دارم خداااااا کجای دنیایی که من رو نمی بینی!؟

خواسگار...

ما را در سایت خواسگار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 14:36

صفحه بندی