دیشب خوشحال بودیم تا اینکه بابا به مامان گفت برو از تو ماشین تلفن همراهم رو بیار....بیچاره مادر رفت و اومد گفت نیست! جایی یادت رفته! رو میز دیدمش گفتم رو غذا خوری مونده و این شد سر اغاز فریادها....رفتم حموم ...درها روبستم دوش رو باز کردم....اما صداها قطع نشد....اشک نریختم...فقط 1000 بار با خودم تکرار کردم ب تو مربوط نیست به خودم گفتم هرگز هیچ مردی تو زندگیم جایی نخواهد داشت! تحملم نمونده واقعا! از بی انصافی خسته شدم! از ترس و لرز دائمی توی دلم خسته ام! از اینکه هر چیزی شد باید صد نفر رو واسطه صحبت با پدرم کنم! از اینکه سر هر موضوعی باید کلی بلرزم! من از "نر" جماعت خسته ام!
-صبح به مادرم گفتم هیچ چیز ابدی نیست! یک روزی همه چیز تموم میشه...غصه نخور!
خواسگار...ما را در سایت خواسگار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61